لامرد ما
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ :
بارها در مراسم نماز جمعه اردبیل صدای باصلابت پیرمردی که با تمام عشق و علاقه شعار می دهد و همه را برای شعاردادن دعوت می کند را شنیده اید و با خود اندیشیده اید که او کیست؟

بارها در مراسم نماز جمعه اردبیل صدای باصلابت پیرمردی که با تمام عشق و علاقه شعار می دهد و همه را برای شعاردادن دعوت می کند را شنیده اید و با خود اندیشیده اید که او کیست؟ چرا با این علاقه در مراسم نماز جمعه شعار می دهد؟ انگیزه او از این کار چه می تواند باشد؟ و ... «حاج حسین علوی زاده» سالها در جبهه ها حضور داشته و با نَفَس گرم خود در روحیه دادن به رزمندگان كوشیده است و حال در سنگر نماز جمعه برای ناامید كردن دشمن فریاد «الله اكبر» سر می دهد. برای آشنایی قشر جوان با این پیرمرد كه  پیر بسیجیان اردبیل لقب گرفته مصاحبه ای ترتیب داده که متن آن در ذیل آمده است:
*جناب آقای علوی زاده در ابتدای این مصاحبه مختصری از خودتان بگویید؟
بنده در سال 1311در روستای چنذانق به دنیا آمدم و  از سن 12 سالگی به كار كشاورزی و دامداری و دست فروشی و باغبانی در روستا مشغول شدم. در سن 21 سالگی به هشتبر مهاجرت کرده و به مدت 26 سال نیز در آنجا سكونت گزیده و به همین کارها مشغول بودم تا اینکه انقلاب شروع شد و من در سن 47 سالگی به اردبیل بازگشتم. 2 دختر و 2 پسر داشتم که یك دختر و یك پسرم فوت شده اند و هم اکنون صاحب 9 نوه هستم.
*آیا آن زمان در فعالیت های انقلابی شرکت می کردید؟
در زمان انقلاب در محضر عالم گرانقدر حاج آقا مرتضوی بودیم كه ایشان را از گیوی به هشتبر تبعید كرده بودند. با رهبری ایشان اكثر مردم در مسجد جامع تجمع كرده بودند تا راهپیمایی شروع شود. رئیس شهربانی آمد و گفت: « هیچ یك از شما حق ندارید راهپیمایی كنید». آقای مرتضوی به هیچ وجه قبول نكرد. رئیس شهربانی  از ایشان تعهد گرفت كه به هیچ یك از اهالی كوچه و بازار اذیتی نرسد». بالاخره راهپیمایی را  شروع كردیم، در حال راهپیمایی بودیم كه ارتشی ها جلوی ما را گرفتند و هر كس به سمت و سویی رفت دوباره جمع شدیم و با شعار «مرگ بر شاه» و «زنده باد خمینی» راهپیمایی را ادامه دادیم .
 

*بعد از وقوع انقلاب چکار کردید ؟
بعد از پیروزی انقلاب در محضر حاج شیخ سعید بودیم. هر روز بعد از نماز مغرب و عشا به مسجد می رفتیم و مسجدها را پاكسازی می كردیم و دور هم می نشستیم و برنامه ریزی می كردیم.
* چطور شد که به فکر رفتن جبهه افتادید؟
جنگ شروع شده بود و بنده هم درجمع مردم بودم. حاج شیخ سعید به من گفت: «حسین تو كه عاشق امام و انقلاب هستی. بچه ها در پادگان برای رفتن به جبهه  دوره می بینند، شما هم بروید ثبت نام كنید». من هم رفتم و ثبت نام كردم. بعد از دو ماه دوره ما را به محضر امام (جماران) بردند ساعت 11 بود كه به آنجا رسیدیم..
*مهمترین ویژگی اخلاقی شیخ سعید؟
ایشان در عین شوخ طبعی، متانت خاص خودشان را داشتند یكی از مهره های اصلی در انقلاب بودند.
*چه خاطره ای از آن روز دارید؟
به محض ورود امام خمینی(ره) به حسینیه جماران  فکر کردم چراغ ها را روشن كردند چون آنجا نورانی شد. اما وقتی خوب نگاه کردم دیدم نه اصلا این طور نیست و این نورانیت امام است كه مانند چراغ می درخشد. همان لحظه من که عاشق امام بودم را با دیدن آن هیبت عاشق تر شدم .
*از اولین ساعات حضورتان در جبهه بگویید ؟
به محض ورود به جبهه با رزمندگان خیلی صمیمی شدیم گویی چند سال بود كه همدیگر را می شناختیم. دو سه روز از حضورم در جبهه می گذشت دیدم یكی از بچه ها بسیار ناراحت است. گفتم: « چرا این چنین پریشان و ناراحت هستی». او پاسخ داد: « شهادت امشب نصیب ما نمی شود». گفتم: «هنوز که شب نشده از كجا می دانی كه شهید نمی شوی؟». گفت: « قرار است چهل نفر در این حمله شركت كنند. قرعه كشی كرده اندو قرعه به نام دیگر بچه ها افتاده برای همین ناراحتم». بسیار متحول و ناراحت شدم و به حاج وهاب گفتم: «امروز روزگار من عوض شد. بیا پیش بچه ها برویم و  جای مان را با دو تا از بچه ها را عوض و به جای آنها ما در عملیات شركت كنیم». بالاخره با هزار مصیبت دو تا از بچه ها نوبتشان را به ما بخشیدند.
*حالت رزمندگان در آن زمان چطور بود؟
زندگی آنها آسمانی بود و با زمینی ها فرق زیادی داشت. زندگی آنها فقط و فقط خدا و دین اسلام بود .
*مسئولیت شما در جبهه چه بود؟
بنده مسئولیتم در جبهه پشتیبانی بود (جابه جایی مهمات ). یكروز با یکی از رزمندگان مهمات را جابه جا می كردیم. برای هر ماشینی 450 عدد مهمات گذاشته بودیم. به توپخانه كه نزدیك شدیم راننده ماشین را نگه داشت. گفتم:« چرا ماشین را نگه داشتید؟». گفت: « مگر نمی بینی گلوله ها مثل باران می بارند اگر یكی از گلوله ها به ماشین اصابت كند همه ی این مهمات منفجر خواهد شد». به یكی از راننده ها گفتم: « یك عدد گونی به من بدهید می خواهم  دو تا از این مهمات را به پشت گرفته به توپخانه ببرم». گفت:« این مهمات ها را تا كی می خواهی این چنین جابه جا كنی؟». گفتم: « هر كس كاری را نسبت به توانش انجام  می دهد و در آخرت هم از هر كسی به اندازه توانش سوال می شود. زمانیكه حضرت ابراهیم خلیل الله را به آتش انداختند قورباغه با دهانی پر از آب جهت خاموش کردن آتش نمرود بر حضرت ابراهیم می شتافت».
* به اعتقاد همگان، در پیروزی رزمندگان در جبهه های حق علیه باطل امداد غیبی هم در کار بود شما در این مورد چه نظری دارید؟
 من هم به این معتقدم و در زمان جنگ در این مورد خوابی دیده ام که برای شما تعریف می کنم. بعد از نماز صبح بود که خواب دیدم من با چشمانی گریان در كنار رودخانه ای که آبش گل آلود ایستاده ام و از فرط ناراحتی چشم در رودخانه دوخته ام. ناگاه دیدم این رودخانه گل آلود با نوری مزین گردید. وقتی نگاه كردم دیدم یكی از سلاله های حضرت زهرا دست راستش را بر شانه ام نهاد و گفت: « حسین جانم! چرا ناراحتی؟» و من گفتم:« مولای من! یاران خمینی انگشت شمار شده اند». مولایم با نشان دادن رودخانه گفت:« به نظر تو، آیا می توان ذرات این آب را شمرد؟ مطمئن باش که یاران خمینی بیش از این ذرات خواهد بود». ناگاه دیدم آب گل آلود به آب زلالی تبدیل شد و آن بزرگوار فرمود:« ان شاءلله روزی خواهد رسید كه همه ی كفر و نفاق و تیرگی از بین خواهد رفت».
*از همرزمان شهیدتان برای ما بگویید؟
 بنده با  با شهدایی چون مهدی باكری و شهید جوادی و ... همرزم بودم. «مهدی باكری» یه عالم دیگر داشت. یك روز به من گفت: «حسین عمو! بنده هر چی بخواهی به تو می دهم» گفتم:« اگر تراكتور یا ماشین بدهی می فروشمش، پول هم بدهی احتیاج ندارم».(می خواستند به خاطر سن زیاد من یه جورایی از من تشكر كند). گفتم: «اگر می خواهی مرا خوشحال كنی یك نامه با دست خط خودت به من بده كه پیش امام خمینی بروم». ایشان یك عكس از امام را به من داد و گفت: « هر وقت دلتون برای آقا تنگ شد به این عكس نگاه كن، اگر به شما نامه بدهم دیگر این بسیجی ها از من دست بردار نیستند».
*شهید باکری را در یک جمله برایمان معرفی کنید؟
شهید باکری مثل علمدار كربلای حسین (ع) علمدار امام خمینی(ره) در جبهه بود و شهید جوادی نیز علی اكبر امام (ره) بودند.
*آیا در جبهه هم شعار می دادید؟
من وقتی در عملیات منطقه بستان شركت كرده بودم با شعارهایی چون « مرگ بر آمریكا»، « مرگ بر اسرائیل» و «آمریكا هیچ غلطی نمی تواند بكند» شب ها بالای خاكریزها می رفتم و شعار می دادم. جالب است بدانید که بعد از چند سال از آن دوران، دو نفر از منافقان پیش من آمدند و گفتند: «بیا فلان جا هر چه قدر پول می خواهی به تو می دهیم به شرطی كه هیچ موقع نام صدام و بنی صدر را به زبان نیاوری و شب ها بالای خاكریزها شعار ندهی». بعد از گفتن این حرف ها یكی از آنها راه خود را گرفت و رفت. دیگری به بهانه بستن بند كفشش خم شد و گفت: « حسین! شما حرف اینها را باور نكنید. اینها بعد از شعارهای شما در بستان، 4 سال است كه به قصد انتقام و اسیر کردن شما دنبالتان می گردند تا بتوانند بعد از شكنجه، تمام شعارهایتان را منطبق با اهداف خود کنند».
*آیا شده بود در جبهه اتفاقی افتاده باشد و با ندای شما روحیه بچه ها مضاعف شده باشد؟
بله. در جزیره مجنون جهت تضعیف دشمن (با وجود بالا بودن تجهیزات نظامی) و مضاعف كردن روحیه رزمندگان دائما با شعارهایی چون «اهل حق پیروز است.» و «صدام و صدامیان نابود است.» به این سنگر و آن سنگر می رفتم كه در واقع این یك جنگ روانی به همراه جنگ نظامی بود.
با دیدن این اوضاع بچه ها مرا از گروه تخریب جدا كردند وشهید جوادی گفتند: «چرا این چنین می كنید؟». گفتند: « این روحیه حسین عمو از هر بمب و موشك و توپی كارسازتر است. چرا كه ترس و دلهره تمام وجود عراقی ها را گرفته است».
*چه تعریفی  از فضای جبهه آن زمان برای نسل جوان امروز دارید؟
جبهه رشادت، اخلاص، ایمان و از خود گذشتگی بود كه در تمام لحظات آن جاری بود. و نمونه عینی آن اینکه در جزیره مجنون بودیم یكی از رزمنده ها بر اثر اصابت تركش به طرز وحشتناکی زخمی شد. رفتم كه ایشان را عقب برگردانم. گفت: « شما كاری به من نداشته باشید بروید جلو و اجازه ندهید ناموسمان به دست این دشمنان بیفتد.»
و نمونه دیگر اینکه، بچه ها جهت باز نمودن معبر در میدان مین قرعه كشی كرده بودند كه اسم دو تا از رزمنده های نوجوان درآمده بود. وقتی من و شیخ وهاب رفتیم و از آنها خواستیم كه رضایت بدهند تا ما جهت باز نمودن معبر بر روی مین برویم. گفتند:« خواهش می کنم این را از ما نخواهید كه این از مردی و مردانگی به دور است».
*حاج آقا! شهید مرحمت بالازاده یکی از شهدای مطرح و بنام استانمان اردبیل است آیا از او هم خاطره ای دارید؟
لحظات نماز مغرب بود و آب در دست داشتم و  می خواستم وضو بگیرم. «مرحمت» آب را از من گرفت. به محض گرفتن آب از من پایش به سنگی خورد و به زمین افتاد آب را از دستش گرفتم. خواستم به پاهایش بوسه ای بزنم. مرحمت متوجه شد و دستم را گرفت. گفت:« عمو جان! می خواهی منو شرمنده كنی؟». گفتم: «مرحمت این چه حرفیه؟ تو به منزله ی علی اكبر هستی برای امام».
*شما که این قدر عاشق امام خمینی(ره) هستیید آیا تاکنون امام را در خواب دیده اید؟
 -بله. یک بار امام را درخواب دیدم كه روی یك قله نشسته بود و در دست ایشان قرآنی بود. از شهدایی که آنجا بودند پرسیدم:«اینجاكجاست كه امام نشسته؟». گفتند: «قله ی سبلان است». به امام گفتم: «از شما دو تا سوال دارم». ایشان فرمودند: «بپرسید».  سوال کردم:« سرنوشت حمله آمریكا به عراق چه می شود؟». فرمودند:« آمریكا هیچ غلطی نمی تواند بكند آنها هر كاری بكنند به نفع اسلام و ایران است».
باز پرسیدم: شما فرموده اید که این انقلاب را تحویل صاحبش می دهم آیا اینطور خواهد شد؟ فرمودند: «بله. انشاءلله این انقلاب را به صاحبش تحویل خواهیم داد».
*آیا تاکنون از عنایات امام خمینی(ره) بهره مند گشته اید؟
به خاطر عروسی یکی از دوستانم مقداری پول قرض كردم. تو این فكر بودم كه چطوری می توانم این قرض را ادا كنم. امام را در خواب دیدم که پایشان را روی یك حوض پر ازگل و گیاه گذاشته و رزمنده ها در كنار حوض نشسته اند. من هم به آنجا رسیدم. گفتم: «امام بزرگوار! من قرض دارم می شود قرض مرا ادا كنی؟». دیدم امام آمد و پشت سرش چند گوسفند. امام پیش یكی از بچه ها رفت و گفت:«این گوسفندان را ذبح كنید و پوستش را بدهید به آقای علوی(دوست من) و گوشتش را بین رزمندها تقسیم كنید». از خواب بلند شدم. یكی از بچه ها صاحب زمین بود سی هزار تومان به ایشان دادم و زمین را اجاره كردم و در آنجا سیب زمینی كاشتم . زمین حدود 14 تُن سیب زمینی داد و با پول آن توانستم قرضم را ادا كنم .
*تعریف شما از حضرت امام (ره)؟
از زمانی كه دنیا و این هستی بوجود آمده بعد از آل محمد(ص) و فردی مثل امام خمینی(ره) به دنیا نیامده و نخواهد آمد.
*احساستان در مورد مقام معظم رهبری؟
از شاگردان خلف امام(ره) و ادامه دهنده راه ایشان.
*به نظر شما رمز پایداری انقلاب در چیست؟
رمز پایداری انقلاب خواست و اراده خداون است و به حتم هر كاری كه سمت و سوی الهی داشته باشد خداوند خود پشتیبان و راهنمای آن کار خواهد بود.
*پاسخ شما برای جوانانی كه می خواهند بدانند چرا انقلاب و جنگ شد چیست؟
همه اینها از روی حكمت الهی بود .
*اگر الان جنگ شود و آمریكا حمله كند عكس العمل جوانان چه می تواند باشد؟
جوانان امروز مثل آن جوانان با شور و اشتیاق بیشتر و بلكه بهتر از آنها ایثار می كنند.
*از دیدگاه شما بسیجی کیست؟
كسی كه قلب و روحش با خدا باشد و كارهایش از روی اخلاص.
* زمانی كه صحنه هایی چون مقاومت غزه و فلسطین می بینید چه احساسی به شما دست می دهد؟
ای كاش من نیز در كنار آنها و با آنها بودم.
*پیر بسیجیان اردبیل چه آرزویی دارد؟
یكی كربلا كه در عالم رویا نیز دیده بودم كه به واقعیت پیوست، دوم شهادت كه امیدوارم ان شاالله در ركاب آقا امام زمان(عج) باشد.
 *قشر جوان و نوجوان حسین عمو را بیشتر از شعارهایتان در نماز جمعه می شناسند این نشات گرفته از كدام مكتب است؟
خدا می داند كه این شعارها از دل و جان است كه حاكمیت روح بر جسم است. وقتی شعار می دهم كه «آمریكا هیچ غلطی نمی تواند بكند و شكست خواهد خورد».  بعضا می بینم كه خیلی ها بر می گردند و طور خاصی نگاه می كنند. در حالی كه واقعیات اخیر نشان داده كه این شعار درست است و آمریكا نمی تواند در مقابل ایران بایستد.
من این شعارها را در نماز جمعه شهرهای مختلف و حتی كربلا نیز سر داده ام.
*دعای شما در آستانه پایان سال ؟
تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) و شهادت در ركاب ایشان.

مصاحبه: خانم سلمانی و خانم جوادی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 21 تیر 1394
شنبه 3 تیر 1396 04:40 ب.ظ
Hello my loved one! I want to say that this article is awesome, nice
written and include approximately all vital infos. I would like to look more posts like this.
دوشنبه 22 خرداد 1396 11:56 ب.ظ
Simply wish to say your article is as amazing.

The clearness on your post is simply excellent and i could think you're knowledgeable on this subject.
Well with your permission allow me to snatch your RSS feed to keep updated with impending post.
Thanks 1,000,000 and please keep up the gratifying work.
یکشنبه 21 خرداد 1396 05:04 ب.ظ
Hi there very cool blog!! Man .. Excellent .. Superb ..

I'll bookmark your website and take the feeds additionally?

I am satisfied to search out a lot of helpful info here
within the publish, we'd like work out more techniques
on this regard, thank you for sharing. . .
. . .
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 08:08 ق.ظ
You can certainly see your expertise within the work you
write. The world hopes for more passionate writers like you who aren't afraid to say how they believe.
At all times go after your heart.
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 04:32 ب.ظ
This is the perfect web site for anybody who wishes to find out about this topic.
You understand a whole lot its almost tough to argue with you (not that
I actually would want to?HaHa). You definitely put a fresh
spin on a subject that's been discussed for many
years. Excellent stuff, just excellent!
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 03:49 ق.ظ
Greetings from Carolina! I'm bored to tears at work so I decided to check out your website on my iphone during lunch break.
I love the info you present here and can't wait to take a look when I get
home. I'm amazed at how quick your blog loaded on my
phone .. I'm not even using WIFI, just 3G ..
Anyhow, very good site!
شنبه 9 اردیبهشت 1396 06:48 ب.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I find this
topic to be actually something that I think I would never understand.
It seems too complicated and extremely broad for me.
I am looking forward for your next post, I will try to get the
hang of it!
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 04:07 ب.ظ
Everyone loves what you guys are up too. This sort of clever work and reporting!
Keep up the terrific works guys I've you guys to blogroll.
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 07:39 ب.ظ
Greetings! This is my first visit to your blog!
We are a team of volunteers and starting a new project in a community in the same niche.
Your blog provided us beneficial information to work on. You have
done a outstanding job!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 31 تا 39


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای لامرد ما محفوظ است